تبليغاتX
پوسترهای سینمایی
پوسترهای سینمایی
پوسترهایی از فیلم ها و بازیگران
نوشته شده در تاريخ یکشنبه چهارم دی 1390 توسط شادی |


نامه ای از خدا
امروز صبح که از خواب بیدار شدی، نگات می کردم و امیدوار بودم که با من حرف بزنی، “حتی برای چند کلمه”، اما متوجه شدم که خیلی مشغولی، مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی!
وقتی داشتی این طرف و اون طرف می رفتی تا حاضر بشی، فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که واستی و با من حرف بزنی…
 اما خیلی مشغول بودی!
 یک بار مجبور شدی منتظر بشی و برای یک ربع کاری نداشتی جز اینکه روی یه صندلی بنشینی، بعد دیدمت که از جا پریدی. خیال کردم می خوای با من صحبت کنی، اما به طرف تلفن رفتی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا آخرین شایعات باخبر بشی.
 تمام روز با صبوری منتظر بودم…
با اونهمه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلا وقت نداشتی با من حرف بزنی. متوجه شدم قبل از نهار هی دوروبرت رو نگاه میکنی، شاید چون خجالت می کشیدی که با من حرف بزنی، سرت رو سوی من خم نکردی. به خونه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری!
بعد از انجام دادن چند کار، تلویزیون رو روشن کردی. نمی دونم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ تو اون چیزهای زیادی نشون می دهند و تو هر روز مدت زیادی از روزت رو جلوی اون می گذرونی، در حالی که درباره ی هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هاش لذت می بری…
 باز هم صبورانه انتظارت رو کشیدم
و تو در حالیکه تلویزیون را نگاه می کردی، شام خوردی، و باز هم با من صحبت نکردی. موقع خواب… فکر میکنم خیلی خسته بودی. بعد از اینکه به اعضای خونوادت شب بخیر گفتی، به رختخواب رفتی…
فورا هم به خواب رفتی!
احتمالا متوجه نشدی که من همیشه کنارتم و برای کمک به تو آماده ام. من صبورم، بیش از اونچه تو فکرش رو میکنی. حتی دلم می خواد یادت بدم که تو چطور با دیگران صبور باشی.
من اونقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم.
منتظر یک سر تکان دادن، دعا، فکر…
خیلی سخته که یک مکالمه یک طرفه داشته باشی…
خب، من باز هم منتظرت هستم…
سراسر پر از عشق تو…
به امید اینکه شاید امروز کمی هم به من وقت بدی…
دوستت دارم، روز خوبی داشته باشی…


“دوست و دوستدارت خدا


      

       

به نظر شما بهترین و بدترین پوستر این پست کدامست؟

 

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390 توسط شادی |



یک بعد از ظهر دلنشین آفتاب رو چند می خری؟
 قیمت یک روز بارانی چنده؟ حاضری برای بو کردن یه بنفشه وحشی تو یه صبح بهاری یک چک پول بدی؟
پوستر تمام رخ ماه قیمتش چنده؟
اگه نصف روز هم بشینی و به نیلوفری که کنار جاده دراومده نگاه کنی،بوته اش ازت پول بلیت نمی گیره.
چرا وقتی رعد و برق میزنه،فرار میکنی؟!میترسی برق بگیرتت،نه...اون میخواد ابهتش رو نشونت بده.آخه بعضی وقتا یادمون میره چرا بارون میاد،اینجوری میخواد بگه منم هستم.
 هیچوقت شده بگی دستت دردنکنه؟شده ازخودت بپرسی چرا تمام وجودش رو روی سر ما گریه میکنه؟
هیچوقت شده از خورشید بپرسی که وقتی ذره ذره وجودش رو انرژی میکنه و به موجودات میبخشه،ماهانه چه قدر میگیره؟
چرا نیلوفر صبح باز مشه و ظهر بسته میشه؟آیا بابت این کارش حقوق میگیره؟
تاحالا شده به خاطراینکه زیر یه درخت بشینی و به آواز بلبل گوش کنی،پول بلیت بدی؟
قشنگترین سمفونی طبیعت رو میتونی یه شب مهتابی کنار رودخونه گوش کنی...قیمت بلیتش هم دل تومن..!
  تو که قیمت همه چیز رو با پول می سنجی،تاحالا شده ازخدا بپرسی قیمت یه دست سالم چنده؟ چه قدر باید بابت اشرف مخلوقات بودنم پرداخت کنم؟
 وخیلی پرسشها مثل این که شاید به ذهن هیچ کدوممون نرسه.
اونوقت تو موجود خاکی،اگه یه روز یکی از دارایی هات رو ازت بگیرن،زمین و زمان رو به بد و بیراه میگیری.
پشت قباله ات که ننوشتن...اینه همه لطفه،اگه صاحبش بخواد میتونه همه رو آنی ازت پس بگیره!!! اگه روزی فهمیدی،یه لیتر بارون چنده؟ قیمت یه ساعت روشنایی خورشید چنده ؟چه قدر باید بابت مکالمه روزانمون به خدا پول بدیم ؟ و....
اون وقت میفهمی چرا تو این دنیا هستی !
خدایا ، شکرت ...





       

      


    
نوشته شده در تاريخ سه شنبه هشتم شهریور 1390 توسط شادی |


اين شعر را یک دختربسيار جوان در حالي که آخرين روزهاي زندگي اش را سپري مي کند در

بيمارستان نيويورک نگاشته است.

و آنرا برای يکي از پزشکان بيمارستان فرستاده است.

رقص آرام

آيا تا به حال به کودکان نگريسته ايد

در حاليکه به بازي “چرخ چرخ” مشغولند؟

و يا به صداي باران گوش فرا داده ايد،

آن زمان که قطراتش به زمين برخورد مي کند؟

تا بحال بدنبال پروانه اي دويده ايد، آن زمان که نامنظم و بي هدف به چپ و راست پرواز مي کند؟

يا به خورشيد رنگ پريده خيره گشته ايد، آن زمان که در مغرب فرو مي رود؟

کمي آرام تر حرکت کنيد

اينقدر تند و سريع به رقص درنياييد زمان کوتاه است

موسيقي بزودي پايان خواهد يافت

آيا روزها را شتابان پشت سر مي گذاريد؟

آنگاه که از کسي مي پرسيد حالت چطور است،

آيا پاسخ سوال خود را مي شنويد؟

هنگامي که روز به پايان مي رسد  آيا در رختخواب خود دراز مي کشيد

و اجازه مي دهيد که صدها کار ناتمام بيهوده و روزمره در کله شما رژه روند؟

سرعت خود را کم کنيد. کم تر شتاب کنيد.

اينقدر تند و سريع به رقص در نياييد. زمان کوتاه است.

موسيقي ديري نخواهد پائيد. آيا تا بحال به کودک خود گفته ايد،فردا اين کار را خواهيم کرد

و آنچنان شتابان بوده ايد که نتوانيد غم او را در چشمانش ببينيد؟

تا بحال آيا بدون تاثري اجازه داده ايد دوستي اي به پايان رسد،

فقط بدان سبب که هرگز وقت کافي نداريد؟

آيا هرگز به کسي تلفن زده ايد فقط به اين خاطر که به او بگوييد: دوست من، سلام؟

حال کمي سرعت خود را کم کنيد. کمتر شتاب کنيد.

اينقدر تند وسريع به رقص درنياييد.

زمان کوتاه است. موسيقي ديري نخواهد پاييد.

آن زمان که براي رسيدن به مکاني چنان شتابان مي دويد، نيمي از لذت راه را بر خود حرام

مي کنيد.

آنگاه که روز خود را با نگراني و عجله بسر مي رسانيد،

گويي هديه اي را ناگشوده به کناري مي نهيد.

 زندگي که يک مسابقه دو نيست!

 کمي آرام گيريد.

به موسيقي گوش بسپاريد، پيش از آنکه آواي آن به پايان رسد.

آخرين آرزوي او اين است که ميخواهد به همه بگويد زندگي را تمام و کمال زندگي کنند، کاري

که او نمي تواند بکند....



        

       

       

      
                               

.: Weblog Themes By Blog Skin :.

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.

ابزار رایگان وبلاگ